تبليغاتX
فراتر از احساس
فراتر از احساس

هر روز بی تو روز مباداست

 

بچه که بودم، عاشق سر کردن چادر بودم. می خواستم ادای مامانم و بزرگترها رو دربیارم! وقتی سرم می کردم و با دستان کوچکم به سختی جلویش را نگه می داشتم، حس بزرگ شدن همه وجودم رو می گرفت! خودم رو می گرفتم! قدم هایم سنگین می شد و زمین را له می کرد!

بزرگتر که شدم دیگر به اندازه کودکی هایم چادر را دوست نداشتم...اذیتم می کرد چون تابستان ها کلافه ام می کرد و زمستان ها گل و لای خیابان حسابی کثیفش می کرد و من حال و حوصله این که هر روز بشورمش را نداشتم...انگاری داشت یواش یواش دلم را می زد تا اینکه آن اتفاق افتاد...اون سال حسابی برای کنکور درس خوانده بودم البته حسابی مال یک دقیقه بود خیلی زحمت کشیده بودم. شب قبل از کنکور از شانس خیلی خوب من ماشین پدر خراب شد و با این تفاسیر خوب معلومه دیگه مجبور می شدیم صبح کله سحر با ماشین بیرون راه دور تا محل امتحان را برویم...صبح چادرمو سرم کردم و همراه پدر راه افتادیم که به قولی برم شاخ این غول بزرگ را بشکنم وسط راه به توصیه پدر کیفم را دوباره نگاه کردم که چیزی جا نگذاشته باشم...اواسط راه که بودیم انگار یکی بهم گفت دوباره کیفتو نگاه کن و من نگاه کردم و دیدم ای وایییییییییییییییی شناسنامم نیست و از اون بدتر که کارت امتحان هم لای برگ های شناسنامه بود...برگشتیم و همه جا رو گشتیم اما پیداش نکردیم...اون روز نمی دونم چرا آنقدر از چادرم بدم آمد...اونو مقصر می دونستم...با خودم می گفتم اگه سرم نبود حتما متوجه افتادن شناسنامم می شدم...شناسنامه و کارت ساعت 8 درست زمان برگزاری امتحان پیدا شد اما دیگه از اون موقع به بعد چادرم را دوست نداشتم..دیگر سرم نمی کردمش....

اما حالا...حالا که از بچگی ام بزرگتر شده ام و بعد از آن اتفاق که نمی دانم رویا بود یا واقعیت ولی هرچه بود شیرین بود...انگار تازه عاشق سر کردن چادر شدم! سیاه است اما من را به سبزترین سپیدی های دنیا می برد! سیاه است اما روی دل سیاهم را می پوشاند و آبرو حفظ می کند...سیاه است اما چهره ام را طلایی می کند و روحم را...خاکی!

حالا چادر سرم می کنم چون باز هم می خواهم ادای بزرگترها را دربیاورم! بزرگترهایم حالا خیلی بزرگند، انقدر که من که افسارم در دست شیطان به باریک مویی است، فقط می توانم ادایشان را دربیاورم! اما همینم که شبیه باشی خودش لذتی دارد...

حالا چادر سرم می کنم بلکه بزرگ شوم...حالا که چادر سرم می کنم با قدم هایم زمین را له نمی کنم، بلکه زمین قدم هایم را می بوسد! نه به خاطر اینکه قدم های من است، تنها به خاطر اینکه شبیه بزرگتری شدم که روزی روی همین زمین افتاد...روزی که سپیدترین چادر خاکی شد...

زهرا افتاد...زهرا به دیوار تکیه زد و افتاد... چادرش حسن را پناه داده بود، یاس سپید خاکی زیر چادر خاکی اش خاکی تر می نمود...حسن آرزو داشت که قدرت دیوار را داشته باشد، تا بایستد در مقابل گستاخ ترین دست دنیا...تا زهرا بر زمین نیفتد...تا چادر خاکی نباشد...تا دست بر دیوار نزده باشد...تا زهرای خاکی باشد و چادرش...نه زهرا باشد و چادر خاکیش...

حالا زمین قدم هایم را می بوسد، نه به خاطر اینکه قدم های من است، تنها به خاطر اینکه دارم تلاش می کنم شبیه مادری شوم که روزی خونش بر همین زمین چکید...

روزی که زهرا بود و محسن...زهرا بود و صدای در...زهرا بود و آتش نفرین شده پشت در...زهرا بود و میخی که دیگر داغ تر از قلب نگران علی می نمود و می رفت که ذوب شود، درست مثل قلب علی...

روزی که زهرا بود و علی، علی با همان صلابت همیشگی اش همچون کوه، که حالا با دست بسته می رفت...

زهرا بود و چشمان نگران علی که با نگاه پیامبر به چادر نیم سوخته زهرا می نگریست...به سرور خانه اش که تا لحظه ای پیش سلاله پاک خدا را در وجودش می پروراند اما حالا...حالا علی بود و یک قوم سیاه، سیاهی که فقط به ظلمت ختم می شد...حالا او بود زینب و حسنین با مادری که دیگر به جای محسنش دردی در پهلو داشت، دردی که تا اعماق جگر زمین را می سوزاند، دردی به کبودی همه غروب ها...

حالا علی بود و لب هایی خندان که بشارت دیدار مصطفی را می داد...او بود چشمانی خیس و دست هایی لرزان که باز هم تکیه گاهش فقط دیوار بود و دیوار...

حالا او بود و زینبی پریشان که مانده بود چگونه برایش بگوید که زین پس تو هستی و بابا، تو هستی و حسنین...اما زهرا دیگر رفته است...

مانده بود چگونه بگوید...که در ذهنش ظهر عاشورا ترسیم شد و تل زینبیه...او همین زینب کوچک است که به اندازه خدا صبر دارد!

حالا او بود و دست هایی لرزان که می رفت جان جوانش را به دست های سرد خاک بسپارد، خاکی که حالا دیگر گرمایی مهار ناشدنی پیدا کرده بود از چادر زهرا...

حالا او بود و دست مصطفی و زمزمه آنها...

و بعد...

و بعد علی بود و روحی که به بلندی همه سرو ها قد کشیده بود و به اندازه همه نهال ها جوانه زده بود و به قدر همه درخت ها بار داده بود و ریشه اش در دل خودش بود...ریشه زهرا در دل علی...

و بعد علی بود یک روح به وسعت تمام کهکشان ها که به اندازه همه بشریت ستاره داشت!

علی بود و کوله بارهایی از عطر یاس...علی بود و سالها بوی خاک...

علی بود و یک چادر خاکی سیاه...

حالا من چادر سرم می کنم تا ادای مادرترین بزرگ عالم را در بیاورم. چادر سرم می کنم تا دست و پایم را بگیرد! تا دستم را بگیرد و کشان کشان مرا پیش صاحب اصلی اش برساند. چادر سرم می کنم که دست و پا که نه...همه روح و جانم را بگیرد و به خود گره بزند تا من هم خاکی شوم...هم جنس چادر...

حالا چادر سرم می کنم که اگر یوسفش آمد به سیاهی چادرم نگاه کند نه به سیاهی دلم...که اگر آمد با شرم جلویش بایستم و با سربلندی بگویم من ادای مادرتان را درآوردم، می دانم بلد نیستم خوب ادا در بیاورم، اما به سپید ترین سیاهی که رنگش را از بوته های یاس کنار چشمه کوثر گرفته است، دست مرا بگیر یا منتظر المهدی...

و حالا این منم که شاید به خاطر نوشتن این چند سطر کسانی را از خود دور کنم با این حال با آنکه باور دارم كه سياهي خوب نيست اما می خواهم بگویم که اين بار قصه، قصه رنگ نيست؛ قصه آرامشي است در كالبد متانت. آخر سياهي چادر و چشم، رمز و راز ديگري است. خط خوشي است بر پيكر خراماني كه در ره منزل ليلي، سربالايي و سرپاييني نمي شناسد...

حالا این منم که با انتخاب دوباره ات سنگینی نگاه ها و لبخندهای معناداری را بخاطر وجود پرهیبتت تحمل می کنم...شاید نتوانم آنطور که باید و شاید دیگران را مجاب کنم اما دل خودم را چرا

به تیغ تیز نقد نرانید كلامم را...كعبه را كه ديده اي! پرده اش را هم بي گمان. آن همه سنگ دست چين كه با دقت و ظرافت، چينشي ابدي و پرطنين را رقم زدند، تا براي هميشه، زائران سپيدپوش گردش بچرخند و به قربانش بروند، در دل همان چادر سياهي نهان شده كه آرامش عميقش در يك لحظه، بي شمار و پي درپي دل هاي بي قرار را آرام مي كند. گويي كه در منزل خود اقامت گزيده اي و قرار است دمي به خود بينديشي؛ نه به آنچه چشم هايت ولع كرده اند.

و حالا این منم در آستانه تولدی که تنها چهار سال از آن می گذرد و حالا این منم و هدیه ای که از غدیر برایم رسیده و مانده ام که چگونه قدر این هدیه را بدانم؛ قدر تو را "سپیدترین سیاهی دو عالم"....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/11ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

 

بی هیچ توضیحی فقط بخوانید:

از تیم تحقیقاتی به پهلوان پهلوانان زورگ

گزارش 59

زازا جان زمینی ها علاقه زیادی به جمله های قشنگ و ضرب المثل ها و پندها و کلمات قصار دارند و این جور جملات را روی در و دیوار می نویسند و با خط خوب می نویسند و قاب می کنند و به دیوار خانه و محل کارشان می زنند برای قشنگی و از آنها در حرفهایشان استفاده می نمایند زیرا باعث می شود باسواد به نظر بیایند و به آنها عمل نمی کنند زیرا سخت است و معمولا باعث ضرر مالی می شود و یک راه ساده برای شناختن روحیات و علاقه های زمینی ها مراجعه به این جملات قصارشان می باشد و از هر چیزی بد می گویند ته دلشان آن را دوست دارند و با چیزی که حال نمی نمایند مرتب از آن تعریف می نمایند و اگر هم آن را انجام دهند به زور است و توی رودروایستی و می گویند غیبت بد است و می کنند و می گویند رشوه بد است و می دهند و می گویند دروغ بد است و دروغ می گویند و می گویند ربا بد است و می خورند و می گویند پول چرک کف دست است و 50 تومنی را روی هوا می زنند و یکی از خصوصیاتی که همشان می گویند بد است و اغلب از آن به مقدار کافی دارند "طمع" است و طمع این است که چیزی را که ندارند دوست دارند داشته باشند و چیزی را که دارند دوست دارند بیشتر داشته باشند و چیزی را که زیاد دارند دوست دارند خیلی زیاد داشته باشند که خصوصیت جالبی است که در تک سلولی پتاسیم خوار جاکتوس به چشم می خورد که نمی فهمند کی سیر می شوند و به معدن پتاسیم که می رسند آنقدر می خورند که می ترکند و می چسبند به دیوار معدن و زمینی ها نیز طمعشان که بالا می زند خون جلوی چشمشان را می گیرد و دوست و دشمن نمی شناسند و جمله های قشنگشان را می گذارند در کوزه و برای رسیدن به هدفشان هر کاری می کنند و گوشت خر به خورد مردم می دهند و جنس قلابی تولید می کنند و غذای غیر بهداشتی تولید می کنند و ساختمان های تق و لق می سازند و بدون توجه به ظرفیت خیابانها هزار هزار ماشین توی خیابان می ریزند و حیوانات را می کشند و درختان را قطع می کنند و حمله می کنند و جنگ می کنند و یکدیگر را تکه پاره می نمایند که در این موارد با تک سلولی پتاسیم خوار فرق دارند زیرا آنها فقط خودشان می ترکند و کاری به کار بقیه ندارند اما زمینی ها یک خصوصیت دیگری دارند که ما در هیچ سیاره ای از سیاره های مسکونی 714 گانه کهکشان و چند سیاره ای که در خارج از راه شیری رفتیم به چشممان نخورده و آن "عشق و علاقه عمیق آنها به پول دار شدن بدون کار کردن" می باشد مردم زمین دیوانه وار شیفته پول مفتند و پول مفت اندک را به پول زیادی که برایش زحمت کشیده باشند ترجیح می دهند زیرا نظرشان این است که کار مال تراکتور و حیوان بارکش است و حیف وقت گرانبهای انسان است که صرف کار احمقانه ای بنام کار شود و حال این دو خصوصیت "طمع" و "علاقه به پول مفت" هنگامی که با یکدیگر ترکیب شوند در مجاورت سرب و دی اکسید کربن و ذرات معلق در هوا نتیجه اش تمایل شدید افراد جامعه به میانبر زدن می باشد و در چنین محیط مساعدی شرکت های سرمایه گذاری قلابی و شرکت های هرمی مثل قارچ رشد نموده و با استفاده از ترکیب فوق موفق به گول مالیدن بر سر مردم گشته اموالشان را بالا می کشند و یک آب هم رویش و این جوری است که به این عدد دقت بفرمایید از دو میلیون و 500 هزار نفر عضو شرکت های هرمی در سرتاسر کره زمین دو میلیون تایشان مال همین جا هستند و این نشان می دهد که یک جای کار می لنگد که ما هنوز دقیقا نفهمیدیم کجای کار می لنگد

(صدای در زدن....آقای محترم ما منتظریم هاااااااا......چشم جناب سروان الان می یام) ضمن عذرخواهی از جنابعالی این جانب جهت پاره ای توضیحات به کلانتری احضار شدم. تعدادی از زیرشاخه های این جانب کمی بی ظرفیت بوده و شکایت نموده اند و پول دارشدن الکی نیست و نیاز به صبر و تحمل دارد و شما نگرانی به دلتان راه نداده به دنبال زیرشاخه های فعال باشید که ان شاء الله شرکتمان را در کل راه شیری توسعه داده همچنین بار خود را ببندیم

عاشقت شدم نمی شه که نباشم

تماس فرت

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

آنقدر دلم گرفته و آنقدر بی تابم که اگر به اندازه عمری که از خدا گرفته ام ببارم باز هم آرام نمی شم. خسته شدن از همه چیز قابل تحمل است اما وقتی خودت از خودت خسته می شوی چه باید کنی؟؟؟؟ چیزی بر قلبم فشار می آورد و نفس کشیدن را برایم سخت کرده...سخت برای یک لحظه است

به کدام جرم مجازات شدم نمی دانم...نمی دانم چرا من و باز هم نمی دانم...دلم شکست وقتی چیزهایی رو شنیدم که با شنیدن کلمه کلمه آن گویا حجمی از ناملایمات و دردها و سختی های دنیا بر سرم می بارد و من زیر این همه بار له شدم

من بیگناه مقصرم

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

با همه بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه میدانمت

خوبترین حادثه میدانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سالهاست

تشنه  یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من

ها نکشانی به پشیمانی ام

                                                                   محمد علی بهمنی

نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

 

                      

                       وقتي كه دل دست‌هايم

                       تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت

                       آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد

                       تا با ترکیبی از كسوف و گرما

                       دوري‌ات را معنا كنم.

                                                                           مصطفی مستور

پ ن: دستهایم خالی است، تنها، سرد، تهی.....       

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

فرقی نمی کند

چایی ها دلشان برای قند

ضعف کند

و یا سماورها

فشار صدایشان

تا ته گلوی شیر برسد

وقتی که

فنجان ها

کف آشپزخانه اند

نه روی میز دو نفری...

                                                                                       آلما حیدرپور

پ ن: روزها و ساعت های سختی رو گذراندم وقتی در عذاب نمی دانی دست و پا می زدم که تو "آرام دلم" برایم به وجود آوردی....تو که قرار دل بودی از تو دیگر بعید بود به چه جرمی مجازاتم کردی و تنبیه به جرم صداقت؟؟!!! مگر نه اینکه خواستی صادقانه بگویم و صادقانه زندگی کنم پس چرا جواب صداقت تنبیه بود و دوری

زمان درازی گذشته بود و من نمی دانم از سر کدام بیقراری دوباره بی واهمه و بی ترس از نگاه های متعجب دیگران، ساعت ها و ساعت ها در لحظه همخوانی فرشته ها اشک ریختم و اشک ریختم اما در همان لحظه هم قرار دل؛ تنها برایت آرزوی سلامتی کردم و خوشبختی و دیگر هیچ

چقدر تلخ شده ام... با گذشت اینهمه زمان هنوز هم نتوانستم فراموش کنم... چقدر دلم می گیرد وقتی با اینهمه تلخی باید همه را بگذارم و بگذرم...همه را...تو را...

 

نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

من جاودانیم که پرستوی بوسه ات

بر روی من دری ز بهشت خدا گشود

اما چه میکنی

دل را که در بهشت خدا هم غریب بود

                                                                       فریدون مشیری

پ ن: دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای در کلمه ای انگار در عین در شین در قاف در نقطه ها....

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می‌کشم! هوا گرم است

 

دوباره «دیده‌امت» زُل بزن به چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

 

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

 

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

 

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

 

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم

که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

                                                                               نجمه زارع

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم....

پ ن:  خواستم چیزی بنویسم اما نتونستم. احساس می کنم همه گفتنی ها رو این داستان گفته...

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

دوباره سلام بده

به راوی ِ رویاهای مردمانِ سرزمینِ مادری ات!

به بارانی ترین شاعر ِ این حدود ِ بی باران !

به خسته ترین کاتب ِ حرف های خسته !

به گم نام ترین فاتح قله های علاقه !

به من!

که هنوز قافیه زندگی را

به ردیف ِ نبودنت نباخته ام !

منی که عمریست به امید آمدنت

تمام ثانیه ها را دقیقه می کنم

تا شاید به ساعت رسیدنت برسم.

اما آنقدر نیامدی

که حالا به ماندن چشمهای تو

درونِ قابِ خاتمِ رویِ طاقچه هم

هیچ اعتمادی نیست !

نمی خواهم در انتظار تکرار دست های تو پیر شوم !

نمی خواهم روزی برسد

که از خیره شدن به چشم های خسته ام حتی

مرا به یاد نیاوری !

بیا وُ از پسِ بارانِ گریه هایم ظهور کن.

دوباره به من سلام بده،

تا تمام تنهائی ام را با تو قسمت کنم.

تا همه گیر ترین ترانه های دنیا را برایت بنویسم !

بیا وُ دوباره باران را بهانه کن،

تا تمام کوچه های دنیا را کنارت قدم بزنم !

تا ببینی چشمهای تو

توان هر معجزه ای را به من می دهد !

بیا تا برایت بگویم

بی تو چه سال های تاریکی را گذراندم !

سال هایی سراسر پائیز ! .....

                                                       ناصر کاظمی زاده 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

خوشبختی ما در سه جمله است. تجربه از دیروز استفاده از امروز امید به فردا....ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم. حسرت دیروز اتلاف امروز ترس از فردا

                                                                                            دکتر علی شریعتی

پ ن: جمله قشنگیه اما چقدر تا به حال بهش عمل کردیم؟؟؟؟؟؟؟ 

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

 

دلتنگ می‌شوم، بغض می‌کنم، اشک می‌ریزم، ناگهان ندایی با دلم می‌گوید "آرام باش، خدا همین نزدیکی‌هاست" و من آرام می‌گیرم

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

 

کسی از تو می‌رود و بعد، تو دلت می‌خواهد از همه دنیا بروی….

شاید خیلی وقت ها حضور کسانی که برامون عزیزند رو حس نکنیم اما زمانی که ثانیه ای از آنها جدا می شیم و دور ....زمانی که دیگر برای ما نیستند...زمانی که از این خاک رفتند.... شاید آن وقت بیشتر از هر زمان دیگر درد نبودن را حس می کنیم

چه دنیای نامردی و چه مردمان فراموشکاری

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

 

زیارت از آن آیین هایی است که خیلی رد آدم را نگه می دارد. در سکوت روبروی آن ضریح همه بارهای دیگری که با آرزوها و درخواست های دیگری آمده ای یادت می افتد. فایل همه حال و هواهای سال های گذشته ات در فضای رواق مبارک....گاهی خوب که حرفهایت را می زنی و اصرارهایت را میکنی حضرتش گوشه ای از فایل را باز می کنند جوابت می شود همین.

دوستان خدا، اهل گفتگوهای طولانی یا جواب های بلند که نیستند، استادان یادآوری اند و یادآوری، بی تردیدترین معجزه است. شفا مگر چه تعریفی دارد؟ غیر از اینکه می خواهی کامتی، تو را به قبل از این نقص برگرداند؟ بیشتر جواب ها را فقط یادمان رفته که این همه سرگردان می شویم، که بیمار می شویم.

آدم هایی که خودهای قبلی شان را گم می کنند ترسناکند. آدم از آنهایی که خیال می کنند آدم تازه ای هستند و رد خودشان را تا جایی که آمده اند به یاد ندارند، وحشتش می گیرد....اما اهل زیارت، ترسناک نیستند هم کوچکی هایشان یادشان است و هم بزرگی هایی که پیش روست....زیارت از زائر، مسافر خوب درست می کند و مسافر خوب از رسیدن بهتر است...

عید همگی مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

اي نهايت در تو، ابديت در تو

اي هميشه با من، تا هميشه بودن

باز کن چشمت را تا که گل باز شود

قصه زندگي آغاز شود

تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود

تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

 

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است

فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است

سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را

باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

 

اي هميشه آبي اي هميشه دريا

اي تمام خورشيد اي هميشه گرما

سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را

اي هميشه روشن، بازکن چشم به من

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

 

زمان! به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

تکليفِ تمام ترانه‌های من

از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است

سلام، يعنی خداحافظ!

خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب

خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده

ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،

عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!

همين که گفتم!

ديگر هيچ پرسشی

پاسخ نمی‌دهم!

 

هی بی‌قرار!

نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا

تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟

ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما

کبوترانِ رفته از اينجا را

به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.

من ... ترانه‌ها وُ

تو ... بوسه‌ها وُ

شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،

تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.

راه باز ...، جاده روشن وُ

همسفر فراوان است.

 

برمی‌گرديم

نگاه می‌کنيم

اميدوار به آواز آدمی ...!

آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين

بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟

هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است

که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.

کم نيستند کسانی

که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد

گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،

اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد

ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم

از اين پيشتر نيز

فالِ غريب ستاره هم با ما

از همين اتفاق عجيب گفته بود.

ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و

خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،

رسيد همين نزديکی‌ها

که صبحِ يک جمعه‌ی شريف

از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.

همه چيز دُرست خواهد شد

و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.

همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،

همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،

همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.

 

سلام ...!

سلام يعنی خداحافظ!

خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار

کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس

عصر قشنگِ صميمی

ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!

 

سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!

سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،

سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،

سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،

عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

                                                                                                 سید علی صالحی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

 

امروز هم مثل هر روز تو ترافیک اعصاب خردکن و شلوغی راه فکرم مشغول این موضوع بود که چطور کارهای زیاد امروز رو جمع و جور کنم و چطور به همشون برسم.

دیر رسیدم. دم در ورودی یکی از همکارا رو دیدم. انقدر اعصابم بهم ریخته بود که اصلا حرفی که زد رو نشنیدم و فقط تند جواب دادم " خوب خیلی شلوغ بود". بهم خندید و گفت "من تبریک گفتم"

بین ریز و درشت افکارم گشتم تا ببینم تبریک واسه چی که خودش گفت " روزتون مبارک"

تازه یادم افتاد امروز چه روزیه. چقدر روزمرگی ها باعث فراموشی می شه...فراموشی که گاهی جبرانش اصلا ممکن نیست. می خواستم چیزی درباره دخترای امروز بنویسم که یه جایی این جمله رو خوندم: دختر ایرانی یعنی "زیبایی، متانت، پوشش" دختر ایرانی یعنی "نجیب و شریف" حال با هر رنگ و با هر سلیقه ای.....

دختران ایرانی رنگ های متفاوتی دارند و سلیقه های گوناگون اما دختران سرزمین من از هر رنگی که باشند و یا از هر تیپ و سلیقه ای، ایرانی اند و من دوست ندارم هیچ تفاوتی و هیچ رنگی میان رنگین کمان دختران سرزمینم فاصله بیاندازد ای کاش این را مردان و زنان سیاست و فرهنگ و ...بفهمند....

زمزمه توی وبلاگش متن زیبایی نوشته بود که دلم نمی یاد اینجا ننویسمش: "خداوند لبخند زد و از لبخند خدا دختر آفریده شد. لبخند زیبای خدا روزت مبارک" 

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

هنوز یادت هست؟

از من نپرس که چرا

تو خورشید شدی و من سایه،

اگر عمق فاصله ها زیاد است و

دستهای تو دور،

تقصیر من نیست،عزیز ِدل...

از من نپرس

که چرا همیشه

آخر کوچه های پرسه و ترانه،

من می مانم و یک جفت دست منتظر

یک جفت نگاه خسته.

از من نپرس که چرا

از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم

من بی تقصیرم بانوی رویاهای هر لحظه.

بیهوده لجام تقصیر را به گردن تقدیر نینداز،

اگر من

 اینجا بین حصار غربت و دوری ماندم و

تو به آغوش فردا های نیامده پناه بردی.

حالا هر وقت دل تنگ طنین تبسمت می شوم،

هر وقت دلم هوای سادگی روز دیدارمان را می کند،

همدمم همان یک تکه کاغذی می شود

که من گفتم و تو نوشتی :

"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند"

                                                                                            ناصر كاظمي زاده

پ ن: می خواستم از حالم بنویسم و از اینکه چرا این شعر اما...

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

 

پسين، پسين هر پنج‌شنبه  ِ بی‌خبر

ما سرِ قرارمان بوديم

نه ميل بوسه رويمان را زمين می‌گذاشت

نه ما کوله‌بار ِدقايق را

اصلا تمام هفته‌ها و هزاره‌های هماغوشی

پر از حلول ِ حيا در ملاقاتِ گريه بود

اما پسين،‌ پسين هر پنج‌شنبه‌ ِبی‌خبر

ما سر قرارمان بوديم

هيچ حرفی از بگومگوی ِستاره با شب نبود

تا شبی، شبی که بی‌گاه خوابمان در ربود

کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت

خبر آوردند که پرنده‌ی فال‌فروش کوچه‌ی ما مرده است

پس از آن به بعد بود

که ديديم تنها باد، باد می‌آيد و باد

پس از آن به بعد بود

که شنيديم ما بی‌چراغ و راه بی‌مسافر است

پس از آن به بعد بود

که همه روزهای معمولی ما

پاره‌ئی از پسين ِهمان پنج‌شنبه‌های حيا در ملاقاتِ گريه شد.

                                                                                           علی صالحی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 5:46 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

 

هر آن قَدَر كه در اين سينه آه داشته ام

 براي روز مبادا نگاه داشته ام

 براي اين كه بپيچم به دامن بختت

 براي اين كه بگويم گناه داشته ام،

 كه فكر مي كردم راه مي روي در من

 كه فكر مي كردم در تو راه داشته ام

 كه دل به سو  - سوي اختران ندادم هيچ

 به اين خيال كه در خانه ماه داشته ام

 دلم به حداقل هاي بودنت خوش بود

 فقط همين كه ترا گاه گاه داشته ام

                                                                              مهرداد نصرتی

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

من و تو
رود شدیم و
جدا شدیم
از هم


من و تو
کوه شدیم و
نمی رسیم
به هم



                                                                                 "فاضل نظری"

نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 7:25 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

چند وقتیه ذهنم درگیر این موضوع شده؛ با خودم فکر می کنم و هی گذشته و حالم رو زیر و رو می کنم ببینم این گمشده کجای زندگی منه؟؟؟؟؟؟ اصلا آیا بوده و من گمش کردم یا نه؛ اصلا از اول هم نبوده و من فکر می کردم دارمش....هی می گردم و هی می گردم و دست آخر سرگیجه می گیرم و هاج و واج می مونم که .... به همین راحتی حتی جملاتم هم بخاطر این درگیری ابتر می مونه

چند شب پیش که طنز مسافران رو دیدم ...با دیدنش این حس تشدید شد...داستان دنباله داری درباره "امید"...گزارش انتهایی اعضای تیم از این قرار بود: عذرخواهی بخاطر تاخیر به دلیل اتفاقات اخیر. رییس عزیز سر این ماجرای نابودی زمین به کشفیات جدیدی رسیدیم اول اینکه آدمها شجاعند و ترسی از مرگ ندارند و ما از اول تصور می کردیم این قضیه مختص نژاد چرخ دار آدمها است که بهشان موتور سوار می گویند ولی بعد فهمیدیم همشان بدین صورت نترس هستند و اگر قرار است فردا بمیرند می پرسند ساعت چند که تا آن موقع به حال و هولشان برسند و بعضی اجناس را حراج و در عوض بعضی اجناس را در زیر زمین قایم می کنند و یک رسم جالبی دارند که وقتی قرار است بلایی برسد مثلا زلزله بیاید یا جنگ شود یا قیمت دلار بالا برود جهت رفع بلای مذکور سوار ماشینشان شده می روند در صف بنزین می ایستند و بلا دور می شود اما ما با تحقیقات دقیقمان بالاخره پی به دلیل این شجاعت غیر عادی انسانها بردیم آنها نوعی وسیله دفاعی بیولوژیک دارند که نامش "امید" است. چیزی که ما درباره امید دستگیرمان شد این است که یک جور سپر حفاظتی نامرئی است که باعث می شود آدم ضد ضربه شود و آدمها را دچار این احساس می کند که در آینده همه چیز قرار است بهتر شود و یک جوری می شوند که در مقابل همه سختی ها مقاوم می شوند و اگر اتفاق بدی بیفتد خوشحال می شوند که اتفاق بدتری نیفتاده و در وضعیتی که اگر ما بیفتیم با دست خودمان سیاره مان را منفجر می نماییم اینها با دل راحت می نشینند شامشان را می خورند و امید می ورزند به اینکه حقوقشان می رود بالا و قیمت ها می آید پایین و هوا را آلوده می کنند و همه چیزشان دودزاست حتی خودشان هم دودزا هستند و امید دارند که باد می آید و دودها را می برد و هوا تمیز می شود و به همین دلیل کارخانجات خودروسازیشان روزی چند هزار خودرو به این ترافیک اضافه می کنند و بجای صرف هزینه و وقت زیاد برای برنامه ریزی و محاسبه اینکه آیا این تعداد خودرو توی این تعداد خیابان جا می شود یا خیر، امیدشان را تقئیت می کنند و بد به دلشان نمی آورند و مردم هم امیدوارانه می نشینند توی ماشینهایشان ، منتظر می شوند که راه باز شود که بالاخره می شود و می دانند آب کم دارند ولی دلاورانه آب مصرف می کنند و به امید باران می نشینند و تا حالا اینجا کسی از تشنگی نمرده است و مسئولان زمین که همه دلسوزانه برای آدمها کار می کنند بیشتر از اینکه به آنها امکانات و کار و مسکن و اینها بدهند امید می دهند که جواب می دهد و کم خرج و به صرفه است و به نسبت مساوی بین همه تقسیم می شود و کسی سر آن با دیگری دعوا ندارد زیرا منابعش نامحدود است و سهمیه بندی و کارت و کوپن و اینها نمی خواهد.

یک نکته جالب دیگر درباره امید هم خواص درمانی آن است و بیماران هرچه امیدوارتر باشند زودتر بهبود می یابند و حسنش این است که مجانی است و گویا روی دفترچه بیمه حساب می شود..... این رو چند بار خوندم...خیلی جاهاش خندیدم بعد گریه کردم...خیلی چیزا توش پیدا کردم...اما گمشدم رو نه

پ ن: امید کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

 
شيشه اي مي شکند...يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه پنجره هم کمتر است؟؟؟؟؟؟؟ 
نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

 

سکوت نکرده ام که فراموشت کنم

نمی خواهم که از یادم بروی

اشک نمی ریزم تا لحظه های نبودنت را ابری کنم

تنها..........تنها لحظه های با تو بودن را مرور می کنم

و به تو می اندیشم در ابدیت لحظه ها

نمی دانی چه غمگینم در این تاریکی شبها

چه بی تابانه دلگیرم

نمی دانی که گاهی عاشقانه با خیالی در تب رویایی تو آرام می گیرم

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

 

هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است!

نگاه كن!!.. نگاهها همه سنگ است و قلبها همه سنگ, چه سنگباراني!!

گيرم گريختي همه عمر, كجا پناه بري؟ خانه خدا هم سنگ است

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

اشتباه شاید همین بود،

همین تو را از خودت خواستن.

غافل از اینکه٬

ندیدن و نشنیدنِ تو

بهانه خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست.

تو بودی،

تو هستی

بی آنکه بخواهی.

تو هستی حتی اگر

دیگر٬ در این دنیا نباشی.

 

برای باور بودنت٬

دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه من؟

که هر غزلش

با اسم تو شروع می شود.

پس اگر عاشق نیستی

لااقل مرا به خیال بافی متهم نکن.

 

من باور کرده ام که :

"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید."

من باور کرده ام که :

"تو بامنی هر جا برم٬"

من باور کرده ام که :

تو را باید در خود جستجو کرد.

من باور کرده ام بودنت را.

من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را.

                                                                                        ناصر کاظمی زاده

نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط تسنیم| |

...چقدر راحت این جمله را گفتی؛ بدون درنظر گرفتن اینکه علاقه من به تو چه طعم و چه عمقی دارد...چقدر راحت گفتی و من چقدر سخت جلوی خود را گرفتم و با لبخند و صدایی دور از لرزش جوابت را دادم..چقدر راحت گفتی و من چقدر راحت قبول کردم که کاری را که می خواهی انجام دهم...مثل همیشه که توان گفتن "نه" را به تو نداشتم با اینکه می دانستم توان انجام این کار را ندارم و این قلب وصله و پینه خورده نمی تواند اینهمه فشار را تاب بیاورد...دیوانگی محضه اما انجامش می دهم شاید بخاطر اینکه تو هیچ وقت من را همان طور که من تو را خواستم؛ نخواستی...

با شجاعت تمام کلمه "خواستگاری" را روی لبات جاری کردی و از من خواستی تا من اینکار را برات انجام دهم و من با لبخند گفتم قبول و تو مثل همیشه احساسم را وقت پرسیدن و جواب دادن نفهمیدی...

تو با شنیدن باشه از من پرشورتر حرف زدی و من شاد از خوشحالی تو گوش می دادم و بغضم را بیشتر از همیشه فرو می دادم و لبخندم را پررنگ تر می کردم...

وقتی می خواستیم جدا شیم ازم همان سوال همیشگی را پرسیدی "خوبی" و من مثل همیشه برای اینکه تو ناراحت نشی به دروغ گفتم "بله" و باز هم تو نفهمیدی...با خودم می گفتم الانه که بگی این چه سوالیه معلومه حالت چطوره و تو دلت چی می گذره اما...

دورتر که شدی دیگر این پاها توان حمل این بدن را نداشت. با خودم می گفتم الانه که بغضم جلوی مردم باز شه و چشمام میزبان همون مهمون های همیشگی اما فقط قلبم سنگین تر شد و چند قطره اشک، باقی را با هر نفس قورت می دادم و با نفس دیگه آه می کشیدم شاید سنگینی این باور برایم قابل تحمل تر شود که تو هرگز نفهمیدی و نخواهی فهمید چقدر دوستت داشتم و چطور می خواستمت...

حالا تا وقتی که جواب این مکالمه را به تو بدهم قلب هر دویمان مثل هم می تپد یک بار در یک برهه از زمان مثل هم...پرشور؛ پر احساس، تو شاد و من شادتر از شادی تو!!!...

شاید این کار اثباتی باشد بر باور عاشقیم تا خودم را آزمایش کنم که چه میزان عاشقم، آیا می گذرم از تو بخاطر تو؟؟!!! 

حالا دیگر تیک تاک ساعت با همیشه فرق دارد؛ حالا دیگر از ندانستن؛ بغضم نمی گیرد، حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمی ترسم، حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی ترسم،..شاید علی صالحی باید می گفت عاشق که می شوی خیال تو یعنی حکومت دوست...

حالا من خودم هستم، شناسنامه ای کهنه و پیراهنی پر از بوی پونه و پروانه های بنفش، حالا پیراهن چرک آن سال ها را درمی آورم، می گذارم روبروی سکوت ان سال ها و می گریم، می گریم، می گریم چندان بلند بلند که باران بیاید...

                                                                           بخشی از یک داستان

بعد التحریر: نمی دانم چرا ولی حس کردم باید می نوشتم

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

ما که خورشید را باور کردیم...

یخبندان امروز را به امید شکوفه های فردا تحمل می کنیم...!

پ ن: آیه توی نوشته هاش گفته:

از همین جا آغاز می شوم

از ابتدای همین شعر

از کنار همین ردپاهایی که برنگشته اند

مگر چقدر می شود ساعت را

برای نیامدن "کسی" عقب کشید ...

به خودم می گم چرا واقعا باید انتظار چیزی رو که نداری بکشی یا چرا باید انتظار کسی که لیاقتش رو نداشتی؛ بکشی... پس دیگه باید همه چیز رو تموم کرد... اما چرا هر وقت یاد تموم شدن می افتم ته دلم می لرزه...خاطرات و لحظه های با هم بودن مگه می شه به راحتی فراموش شه و همه چیز تموم شه...اما باید گذشت...عقربه های این ساعت خراب شد از بس که برای آمدنت به عقب کشیده شد

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

 

از عشق که....نه!

اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،

از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،

آری....می ترسم!

 

من از لحظه ای که چشم های تو،

بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!

من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،

می ترسم!

 

اما اگر راستش را بخواهی!

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه بی جواب!

می ترسم یا نه؟!

فقط می دانم که.....محتاجم!

 

محتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

 

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هایی که بشود با آب غسلشان داد!

من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!

من محتاج عطر یک احساس باران زده نمناکم!

 

من محتاج توام!

محتاج نگاه تو،

محتاج لبخند تو،

محتاج احساس تو،

همین!

از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

 

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!

با یک هوا هق هق!

با یک جفت نگاه خیس!

 

من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریَم!

که ببارد،....که برای من بشود،

بهانه ای از جنس معجزه!

تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!...

برگرد!

                                                                               ناصر كاظمي زاده

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط تسنیم| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت